تبليغاتX
**تنها فرشته های زمینی**

سلام سلام!


امیدوارم که حال همتون خوب باشه...

مرسی از نظراتون


امروز بدون معطلی میریم سراغ داستان


عشق پاییزی(قسمت پنجم)


خیلی نگران شده بودیم.کتی_ هومن از روی دیوار برو تو من خیلی نگرانم. از دیوار پریدم تو حیاط _ آییییییییییییییییییییییی..._هومن خوبییییی؟ _ آره...آره درو باز کردم با کتی به سمت خونه دویدیم همه جا رو گشتیم به اتاقش رسیدم _ آرزو؟کجایییییییی؟؟ در بالکن باز کلی یا خدا گفتم تا رسیدم توی بالکن نبود یه دفعه نگام به پایین افتاد _وای خدای من!نههههههههههه آرزوووووووووو کتی_چی شده؟ اومد من دویدم تو حیاط خلوت  آرزو نقش زمین بود _ آرزوی من طاقت بیار سرش غرق در خون بود کتی با دیدنش وحشت کرد _ کتی زنگ بزن آمبولانس کتی وایساده بود نگاه میکرد فریاد زدم_ کتی بدوووو سرمو روی قلبش گذاشتم هنوز می زد _ آرزو چرا؟آخه چرا اینکارو کردی؟ آمبولانس اومد و با دقت آرزو رو بردن توی آمبولانس پلیس هم اومد و کتی همه چیزو برای پلیس توضیح داد اما من تو شوک بودم...کتی_ ساعت حدودا 5/3بود که تلفنم زنگ زد آرزو بود بهم گفت که ببخشمش و از رویا وکامران هم بخوام که هیچ وقت فراموشش نکنم و گفت یه نامه روی میز آرایششه که هومن باید بخونه من کلی ازش خواستم توضیح بده چی شده اما قطع کرد اون موقع فقط هومن تو خونه بود منم بهش گفتم و با هم با عجله به خونش اومدیم و اینطوری دیدیمش اینا رو میگفت و گریه می کرد. پلیس_ممنون از اطلاعات لطفا در دسترس باشید و فعلا از شهر خارج نشید _ باشه  با کتی رفتیم بیمارستان من حتی نمیتونستم گریه کنم آرزو تو نباید تنهام بذاری تو حتی نذاشتی بهت بگم که دوستت دارم حتی این فرصتو بهم ندادی آرزو چرا خودکشی؟ یاد برگه ای افتادم که آرزو برام نوشته بود _ کتی تو اینجا باش اگه خبری شد بهم زنگ بزن من میرم زود برمیگردم _ کجا؟ _ جایی کار دارم

با سرعت به سمت خونه آرزو رفتم روی میزش یه برگه بود با یه رز قرمز نامه بوی عطر آرزو رو می دم چقدر دلم براش تنگ شده بود بعد از دو ماه دیدمش اونم با این وضعیت نامه رو باز کردم

_ عشق من سلام!

شاید تعجب کنی،اما من دوستت دارم اینو بهت نگفتم چون نمیخواستم این عشق یه طرفه باعث بشه تو عذاب وجدان بگیری دو ماه سعی کردم فراموشت کنم اما نشد هر روز عشقم نسبت به تو بیشتر شد اما توجه تو به من کمتر...من دارم دیوونه می شم بدون تو دارم می میرم...برای همین دارم هم تو رو ترک می کنم هم این دنیا رو...من بدون تو نمیتونم توی این دنیای وحشی زندگی کنم...فقط می خواستم بهت بگم که دوستت دارم

تو تنها کسی هستی توی قلب من راه پیدا کرد و توی وجودم نفوذ کرد. از همه بخواه که اگه ازم ناراحت بودن منو ببخشن...به همشون بگو اگه تا حالا هم زندگی کردم فقط به خاطر این بود که اونا این امیدو توی من روشن نگه داشتن...به همشون بگو دوستت دارم

                                                              کسی که عاشقت بود اما نفهمیدی

                                                                                   آرزو

 بغضم ترکید...

 

.......................

 

چشمامو باز کردم...یه کم طول کشید تا یادم اومد...من زندم؟؟؟به اطرافم نگاه کردم تمام دستگاه هایی که بهم وصل بود نشون می داد که من زندم...وای نه...پرستار اومد بالای سرم _ سعی کن آروم باشی سرمو تکون دادم _ یه نفر می خواد تو رو ببینه  _ ...با...شه  هومن بود آروم اومد تو از آخرین باری که دیدمش خیلی لاغر تر شده بود . پای چشماش سیاه شده بود و ریش در آورده بود داشت گریه می کرد _ هو..من _ سسس آروم باش آروم باش گل من... گل من؟؟؟

هومن تا حالا منو اینطوری صدا نکرده بود سعی کردم بشینم اما نمیتونستم پاهامو تکون بدم _ هو...من نمیتونم...پاهامو...تکون بدم گریه ی هومن شدید تر شد _ می دونم _ می دونی؟!؟!؟! _ آروم باش خواهش میکنم _ هومن چی شده؟ _ هیچی عزیزم به خاطر اینه که خودتو از ارتفاع پرت کردی... _ من...من فلج شدم نه؟ هومن این دفه بلند بلند گریه می کرد _ آره آرزو...توی شوک بودم باورم نمی شد ینی من دیگه نمیتونستم راه برم؟ _ من دیگه نمی تونم راه برم...دیگه نمی تونم...وای خدایا _ آرزو امکانش هست که پاهات خوب بشه...ینی نخاعت آسیب دیده اما از بین نرفته ممکنه بعد از یه مدت خوب بشه... دستشو گرفتم _ نامم...خوندیش؟ هومن با تردید گفت _ آره...آرزو عاشقتم عاشقتم _ نه نه نه لازم نیست به خاطر من... _ من عاشقتم آرزو چرا نمی فهمی؟ دستشو بوسیدم روی گونه های خیسم کشیدم _ اما من نمیتونم راه برم من به دردت نمیخورم _ برام مهم نیست...تو مهمی فقط تو چند لحظه سکوت شد_ من چقدر وقته اینجام؟ _ 26 روز! _ نه... _ آره _ واااااااایییییییییییی....بقیه کجان؟ _ رویا سرکاره..9 روز نرفت و اینجا بود نمی دونی چه حالی بود اما بالاخره کامران راضیش کرد که بره ...کتی هفته پیش رفت ونکوور امروز با مامان و بابام میان دیدن تو _ مامان و بابات؟؟؟_ آره می خواستن زودتر بیان اما بلیط نبود..._حتما الان ازم متنفرن که پسرشون با یه دختر دیوونه و فلج دوست باشه هومن اخم کرد و کاملا جدی_ تو دیوونه نیستی...فلج بودنت هم به خاطر منه در ضمن مامان و بابام خیلی مشتاقن که ببیننت فهمیدی؟ _ ...آره اخم نکن...لبخند زد _ کامران چی؟کامران کجاست؟ _ اونم بیرون نشسته تو این 26 روز بیشترش اینجا بوده...اما خیلی از دستت عصبانیه از منم بیشتر پرستار اومد _ 10دقیقه دیگه وقت ملاقات تمومه هومن_ من که میتونم بمونم...نه؟ _نه _ نیکی...خواهش میکنم _ باشه ولی فقط تو کامران فقط تو همین 10 دقیقه میتونه باهاش صحبت کنه _ مرسی نیکی جان  من مونده بودم همونی که اسمش نیکی بود از اتاق رفت بیرون _ این کی بود؟ _ نیکیه...یه پرستار ایرانیه که منو کامران رو دوست داره تو این چند روز خیلی مراقب تو بود و ما خیلی باهاش راحت بودیم..._ چه دختر خوبی! _ من می رم به کامران بگم که میتونه ببینتت _ هومن من ازش می ترسم هومن خنده ای کرد _ نترس... و رفت بیرون و چند لحظه بعد با چهره ی در هم رفته ای برگشت_نمی خواد منو ببینه...درسته؟ سرشو به علامت تایید تکون داد_حدس می زدم..._کامرانه دیگه..._حق داره من خیلی ترسو و احمقم که این کارو کردم... گریم گرفت _ هومن من میخوام راه برم...می خوام انگشتامو حرکت بدم می خوام روی پام وایسم و بغلت کنم هومن...هومن بلندم کرد و کمکم  کرد تا بشینم  _ آروم باش عزیزم...من مطمئنم تو دوباره می تونی روی پاهات راه بری...مطمئنم عزیز دلم  و بغلم کرد سرمو روی شونش گذاشتم و اشک ریختم. اون دستشو دورم حلقه کرد _ هومن دوستت دارم...دوستت دارم تو بغلش خوابم برد

...........................

آخرین باری که آرزو رو دیدم همون وقتی بود که با هم رفتیم خونه ببینیم...اون موقع بود که فهمیدم واقعا دوستش دارم

دو هفته از دیدن آرزو دوری کردم تا فکرامو بکنم اما به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم هیچ احساسی در آرزو نسبت به خودم حس نکرده بودم و دلم براش پر می زد.اما سعی کردم بی خیالش بشم اما نشد بعد از 2 ماه تصمیم گرفتم بهش بگم دوسش دارم اما اینطوری شد.

...........................

از اتاق اومدم بیرون...کامران سرشو بین دستاش گرفته بود و با اومدن من بلند شد _ حالش خوبه؟ _ از نظر جسمی بهتره ولی پاهاش همونطوره از نظر روحی هم افتضاح....کامران!خیلی ناراحته که نمی تونه راه بره و همینطور ناراحته که  تو باهاش حرف نمی زنی


اینم از داستان امروز 


این شعرو شاید قبلا گذاشتم اما خیلی دوسش دارم


دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
 پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست و این صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
 

راستی حتما به سایت: http://www.musicbmusic.com

برید و به کامران و هومن رای بدین خدا رو شکر اختلاف ابی و کامران و هومن کم شده اما هنوز کامران و هومن عقبن زود برین رای بدین و هر وبی که رفتین آدرس سایت رو بدین و بگین که برن رای بدن


همتونو دوست دارم

امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید

و امیدوارم آلبوم هرچی زودتر بیاد...هی خدا!

بای



+ تاریخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 | ساعت21:10 | نویسنده *ستاره* |